من و...

مولدیگلیانی نقاشی یهودی که درزمان پیکاسو زندگی میکرده و پیکاسو در لحظه مرگ اسم مولدیگلیانی رو آورده ومولدیگلیانی نقاش خیلی ماهری بوده که در یک مسابقه نقاشی ودررقابت باپیکاسو بزرگترین نقاش اون زمان اول شده بود.

پوست من گندومگون است،

سفید و زرد و صورتی است.

چشمهایم سبز و آبی و خاکستری است؛

شبها نارنجی هم می شود.

موهایم بور و بلوط و خورمایی است.

وقتی خیس است،به نقره ای هم می زند.

اما،در قلبم رنگ هایی هست،که هیچ کس تاکنون نساخته است!

 

پسر کوچولو گفت:«من گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد.»

پیرمرد کوچولو گفت:«من هم همین طور»

پسر کوچولو آهسته گفت:«من شلوارم را خیس می کنم!»

پیرمرد کوچولو خندید و گفت:«من هم...»

پسر کوچولو گفت:«من بیشتر وقت ها گریه می کنم.»

پیرمرد کوچولو گفت:«من هم همین طور.»

پسر کوچولو گفت:«از همه بدتر،انگار آدم بزرگ ها به فکر من نیستند.»

آن گاه پسر کوچولو،گرمای دست چین خورده ای را احساس کرد.

پیرمرد کوچولو گفت:«می فهمم چه می گویی.»                         شل سیلو راستاین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط saba نظرات () |

خستگی را تو بخاطر مسپار،که افق نزدیک است. و خدایی بیدار،که ترا میبیند...و به عشق تو همه حادثه ها می چیند...که تو به یادش باشی،و بدانی که همه بخشش از اوست...و همینش کافی است...

آوای باد انگار آوای خشک سالیست. بگذار تا بگویم تقدیر لاابالیست. وقتی که مرگ انسان مانند سنگ باشد. دنیا به این بزرگی یک کوزه سفالیست. باید که عشق ورزید،باید که مهربان بود. زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط saba نظرات () |

ماهی ها چقدر اشتباه میکنند!  قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند؟ آزمون زندگی  ما پر از قلاب هاییست که وقتی اسیر طعمه اش میشویم تازه می فهمیم ماهی ها بی تقصیرند!

دنبال واژه مباش، کلمات فریبمان می دهند، وقتی اولین حرف کلاه سرش برود، فاتحه کلمات را باید خواند..

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط saba نظرات () |

می اندیشیدم که گناه،

تکرار تجربه هاست

و شیطان از دریچه ی صدف پوسیده یی سرک کشید و گفت:

خداوند،اداره ی جهان رابه انسان سپرده است!

در ساحل بودم،

از مرغ دریایی ندا رسید

هیچ کلمه یی سفیدی حضور مرا آیینه نمی شود!

گوش دادم به سقوط بلوط پیر،

در جنگل انبوه پشت سرم...

و باد،ندا داد:

راز جاودانه گی را در قوزک پایش بخوان!

و نهال نو می گفت:

روز شب حیات مرا کفاف می دهد!

زمستانی از پی زمستانی می گذشت،

تا در بامدادی سفید

شعله یی در هیأت زنی دستش را بر شانه ی سردم گذاشت!          حسین پناهی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۳ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط saba نظرات () |

تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبااااااااااااااارک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط saba نظرات () |

من با عشق آشنا شدم و چه کسی این چنین آشنا شده است؟

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه آتشی شدم که در برابرم دریا بود و دریا و ....           (دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط saba نظرات () |

Hate but love more

Order but agree more

Punish but forgive more

Then people love you more

Thanyou love them

Friendship is like standing on wet cemen the longer you stay the harder to go and you can never go without leaving your foot prints

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط saba نظرات () |

فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:

آیا باید این جنگ احمقانه رو ادامه بدیم؟

آخه کشتن ومردن حال و روزی برای آدم باقی نمی ذاره.

فرمانده گور گفت:حق با شماست.

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:امروز میتونیم به کنار دریا بریم

وتوراه چندتا بستنی هم بخوریم.

فرمانده کلی گفت:فکرخوبیه.

فرمانده کلی به فرمانده گورگفت:

توساحل یه قلعه ی شنی می سازیم.

فرمانده گورگفت:آب بازی هم می کنیم.

فرمانده کلی گفت:پس آماده شوبریم.

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:

اگه دریا طوفانی باشه چی؟

اگه باد شن ها رو به هرطرف ببره؟

فرمانده کلی گفت:چقدر وحشتناکه!

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:

من همیشه از دریای طوفانی می ترسیدم.

ممکنه غرق بشیم. کلی گفت:

آره شاید غرق بشیم.حتی فکرش هم ناراحتم می کنه.

فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:

مایوی من پاره است.

بهتره بریم سر جنگ وجدال خودمون

فرمانده گور گفت :موافقم.

بعد فرمانده کلی به فرمانده گور حمله کرد

گلوله ها به پرواز درآمد،توپخانه ها به غرش.

وحالا متأسفانه،

نه اثری از فرمانده کلی باقی مانده ونه از فرمانده گور.         شل سیلوراستاین

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٥ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط saba نظرات () |

دیروز تیری در آسمان رها کردم.

تیرم بر سینه ی ابری نشست که آرام می گذشت.

ابر از آسمان افتاد وروی ساحل جان داد.

دیگر هرگز تیری رها نخواهم کرد!                            شل سیلو راستاین

چقدر؟چند؟

یک در قدیمی کهنه،چند بار به هم می خورد؟

فرق می کند؛ تا شما چه قدر آن را محکم به هم بزنید!

در یک قرص نان،چند پاره وجود دارد؟

تا شما چه قدر آن را کوچک ببرید!

در یک روز،چه قدر خوبی وجود دارد؟

همان اندازه که خوب زندگی می کنید!

در وجود یک دوست،چه قدر محبت وجود داد؟

همان قدر که شما به او محبت می کنید!                شل سیلو راستاین

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۳ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط saba نظرات () |

خدا بعد از خلق مردها چه گفت؟ من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدمنیشخند

اگر مردی در ماشین را برای همسرش باز میکنه

ماشین جدید است

همسر جدید است

آن زن همسرش نیستخنده

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط saba نظرات () |


Design By : Night Skin

JavaScript Codes